نازنین زهرای من

انشالله 120 ساله شی

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ  وَيَقُولُونَ 

 إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ
 
 

تصاوير جديد زيباسازی

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

دیروز تولد بابا مهدی بود

روز تولد بابای زهرا جون خیلی برام مهمه ؛ از طرف زهرا یک شلوار براش گرفته بودم و از طرف خودم یک هدیه ای که انتظارشو نداشت و کلی قسم داد که قبول نمی کنه بماند ! ولی زهرا جون از موقعی که شروع کردم به کیک درست کردن و البته ژله تزریقی هم درست کردم   فهمید تولد باباشه ... آقا یک برگه گذاشت جلوش و شروع کرد به نقاشی کردن ولی چون من هی می گفتم بدو دیگه ! خیلی هول شد نقاشی عجیب و غریبی کشید .... تا موقعی که باباش اومد فقط خط خطی می کرد ! باباش اومد اینقده هول شده بود که من مجبور شدم باباشو پشت درب 3 دقیقه ای معطلش کنم بعد نقاشی گذاشت داخل بسته کادوش باباش اومد بهش داد با اینکه زهرا جون خوب بلده نقاشی کنه و الانه یک صفحه خط خطی به...
1 مهر 1393

مثل همیشه شگفت زده می کنی ما را

زهرا جون خیلی حالش خراب بود  مجبور شدیم ببریمش دکتر  نصفه شبی آمپول دیمترون براش نوشتن که پیدا نمی شد تا 5 صبح درگیر بودیم ولی آخرش مجبور شدیم مشابه آن را بگیریم  وقتی رفتیم برای تزریق اولش یک کوچولو نق زد بعد که خوابید روی تخت تا آمپولو تزریق کنند گفتش : درد نداره ! آمپولو که تزریق کردند واکنشش فقط و فقط این بود که پاشو جمع کرد ...  بعد که من و باباش کلی آفرین گفتیم بردمش توی ماشین گفتم : زهرا جون فقط یک خورده درد داشت  با شجاعت تمام گفت : نه هیچی درد نداشت !!!! ما را می گی  راستی می دونی مامان این روزا سرش خیلی شلوغه آخه خبرنگار شده دیگه ! زهرا جونم در دریاچه به نمک نشسته اروم...
1 مهر 1393

خیلی وقته مطلب نذاشتم

سلام  .... خیلی وقته اینجا مطلبی نذاشتم ، به هزار و یک دلیل .. اولش خود زهراجان مقصره که اصلا وقتی به من نمی دهد ... چون تولد سه سالگیش با توجه به علاقه زیادش به پک ها بالا بالا ... و تبلیغاتش ، اصرار کرد که بخرم ، من هم رفتم و تحقیق کردم دیدم با توجه به قیمت بالاش ، توی بسته همان هایی هست که توی بسته های دیگه آموزشی هست و بعد از راهنمایی ضریح آفتاب (نام فروشگاهی هست که دولتیه و زیر نظر آستانه ، برا همین اونجا محصولات فرهنگی با قیمت خیلی مناسب تهیه میشود و چون فروشنده آن هم کارمند آستانه برای همین راهنمایی های خوبی ازشون میشه گرفت) به هر حال با راهنمایی فروشنده من بن بن بن ، پک کامل گرفتم ، زهرا جان هنوزه به همه میگه بالا بالا داره ...
17 ارديبهشت 1393

خدای من

دیروز زهرا جونو بردم دندان پزشک  بذارید از اولش بنویسم . قبل از رفتن به دکتر ، من بهش گفتم می خواهیم بریم آقا دکتر مهربون ، زهراجون یک خورده بهانه گرفت .. بعدش باباش گفت من می خوام برم دکتر ....  زهرا جون مثل همیشه مزه ریخت و گفت : خوب بابا را ببریم دکتر ، تا خوب بشه ... توی راه هم همینها را هی تکرار می کرد و می دانستیم منظورش اینه که ما فقط داریم برای بابا می ریم دکتر و خودشو از محدوده خطر دور می کرد ... خلاصه رفتیم درمانگاه و باباش که وقت قبلی برای ارتوپد (آخه یک خورده پاش درد می کرد) داشت رفت توی نوبت . من و زهراجون هم رفتیم طبقه پایین که دندان پزشکی بود .. پیش خانم دکتر رفتم .. بهش گفتم می شه دندان های زهراجونو...
9 شهريور 1392

عید فطر مبارک

با پایان یافتن ماه رمضان، درهای رحمت خداوند بسته می شوند، مواظب باش لای در گیر نکنی ! همیشه لحظه خداحافظی ، صاحب خونه ، کنار در می ایسته و به مهمونش لبخند می زنه .... لبخند خدا بدرقه زندگیتان عید فطر، روز چیدن میوه های شاداب استجابت مبارک باد و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم ....    اللهم عجل لولیک الفرج ...
18 مرداد 1392

شهادت مولا علی علیه السلام تسلیت باد

این دومین سالیست که زهرا جون کنار ما شب های قدر تا سحر بیدار می ماند و دیشب جاتون خالی حرم امام رضا علیه السلام بودیم ، خودش بدون گفتن قرآن را برداشت روی سر گذاشت و با دست دیگه اش دعا می کرد و مادام به آقایان پشت سرش نگاه می کرد ، تا بتوانه تقلید کنه ... همزمان با خواندن دعای فرج او هم که بلد بود زمزمه می کرد... الهی فداش بشم ، می دونه چطوری از مامان و بابا دلبری کنه ، دقیقا همون کارها را انجام می دهد .. واقعا دخترها چقدر حساس هستند ... ...
8 مرداد 1392

بالاخره موفق شدم

چقدر یاد دادن بچه ها برای دسشویی رفتن کار مشکلیه ولی بالاخره موفق شدم  تقریبا من یاد دادن به زهرا جون را از عید نوروز شروع کردم ، تمام راهکارهایی که پرسیدم و خوندم را امتحان کردم نشد که نشد ... این تجربه را در اختیار شما می ذارم که بتونید خیلی سریع بچه ها را از پوشک بگیرید .... روز اولی که دوست دارید فرزندتان را از پوشک بگیرید ، چون بچه هنوز کنترل کردن را یاد ندارد ، حتما از دو تا یا سه تا شلوار و زیرشلواری استفاده کنید ... و چون خیلی بهتون سخت میگذره و ممکنه خسته یا عصبانی بشوید یادتون نره محبت کردن  البته برای روز اول استفاده از شورت آموزشی هم بد نیست ولی برای همین یک روز و دو روز اوله ، تا موقعی که کنترل...
3 مرداد 1392

یادم رفت بنویسم

راستی یادم رفت توی این مدتی که از سفر برگشتیم تا 13 بدر کلی مهمان برامون اومد ، اولش یکی از دوستای عزیزم خاله حمیده اومدند ، نیست که خیلی مشتاق بود ما را ببینه ، شام هتل قصر طلایی را رها کرد و به دیدن ما شتافت ... من هم که شنیدم توی هتل قصر مستقرند ، تصمیم گرفتم فردا بروم میهمونشون بشوم     که از قضا مادرجان زهرا اومدند خونه مون ، نقشه ما ، نقش بر آب شد   توی اون مدت ، زهرا و هانیه کلی با هم بازی و لجبازی کردند ، هانیه 3یا 4 سالی از زهرا بزرگتره و دختر عمه زهراست .... روز دوم زهرا جون که باباش هم ماموریت بود کلی اعصابم خورد کرد . نمی دونم چی شد که یک ریز گریه می کرد و اصلا نمی گفت چشه ؟ این گریه هم چند دقیقه نبود ،...
11 خرداد 1392